تبليغاتX
شبهای الموت
 

۳۰تن از سفيران و رييسان نمايندگي‌هاي كشورهاي خارجي در ايران به

همراه خانواده‌هايشان ازمنطقه تاريخي قلعه‌الموت قزوين بازديد كردند .

                             

 

برای خبر کامل و عکسها اینجا کلیک کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 0:54  توسط مرتضی وثوق | 
 

                    

 

ميايم از دوري ها

ميايم از فقر

 فقر دوستاني چون شما

ونثار مي کنم حضور بي ارزشم را تقديم به معرفت و محبتتان

تا بدانيد سنگدلاني چون من هم دلتنگ خوبيهايتان ميشوند

دلتنگ وفاي بي دريغ هرانک ...

 صفاي بي مثال گلهاي خانه پدر ...

 دلتنگ پاکت نامه نامه هاي سالها زندگي و تجربه نيناي عزيز ...

هواي تازه روزهاي شاد الموت...

فالهاي حافظ و تفسير پاک مطربانه ...

 آن لطافتهاي خورجين ...

 آري من هم دلم تنگ ميشود از فراق همه آنها که ذهن ناقصم

در اين فرصت تنگ نتوانست بياد آردشان .

 ماه هاست که شبهاي الموت زمستانيست سرد و خلوت 

 اين هم فصلي از مناطق کوهستانيست 

 فصل سرماي شديد . فصل دوري از دوست .

فصل حاکم شدن گرگ به حريم دل ما 

 اما تو بدان همسايه

هر چند در اين سرماها کوچه بين من و تو برفيست

اما در کلبه دلم کرسي داغي برپاست

که بيادت هر روز خاطرات داغ تابستان را مي کنم هيزم آتشدانش 

 تا بزودي که بهار ميايد با شما مرکز ده

لب آب چشمه صحبت از شکوفه سيب کنيم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 13:20  توسط مرتضی وثوق | 
سلام دوستان گل

خوشبختانه فرصت کوتاهی پیدا کردم که به شما و شبهای الموت سری بزنم .

شرمنده ام که فرصتم آنقدر نیست که پاسخ محبتهای شما عزیزان را در

وبلاگهای زیبایتان بدهم .

حدود یک ماه است در جمع کارگران پاک و ساده در خانه ای کارگاهی زندگی

میکنم . در این مدت دنیای زیبایی را تجربه کردم . دنیای بی آلایش و بی

امکانات کارگری . هر چند جسم همه خسته است و سر و صورت بچه ها

سیاه و آلوده اما شادابی روح این زحمتکشان و پاکی روح بزرگشان خستگی

و آلودگی ظاهر را پوشانده بود .

من در این محیط فهمیدم هستند شاعران و نویسندگانی که فقر و مشکلات

جبر زندگی فرصت نداده است که حتی طریقه قلم گرفتن به دستشان را

بیاموزند . حال می فهمم که چه بی احساس است احساسهای رمانتیک ما

با فنجان قهوه در پشت مونیتور .

هر روز و هر شب با محبتهایشان دلم را شاد میکردند بدون آنکه انتظار داشته

باشند من هم به وبلاگ دلشان سری بزنم . اکنون میفهمم که زمانی به

سراغ اینترنت میایم که شکمم سیر باشد و احتیاج به زمان برای تامین اولین

احتیاجهای زنده بودنم نداشته باشم .

جالب است بدانید که شب اولی که به جمع آنها وارد شدم غم تمام وجودم را

فرا گرفت و با خود گفتم چگونه می توانم روز ها و شبها در کنار یک مشت

کارگر بیسواد و بی احساس سر کنم . اما کم کم متوجه شدم بی احساس

منم که از دنیای فقر و جبر آنها خبر ندارم و بیسواد منم که که از معادله فقر و

محدودیت انتظار نتیجه با کلاس بودن را داشتم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 17:11  توسط مرتضی وثوق | 
                         

سلام به همه دوستداران شبهای الموت که با اینهمه بی معرفتی من بازهم

شبهای الموت را مورد لطف قرار دادید .

من بصورت موقت مدتی در تهران مامور به کار شدم . در منطقه ای به نام

شهران . اطراف کارخونمون کافی نت نیست . دلم برای وبلاگها وکامنتهای

زیبای همتون تنگ شده . اومدم که از همتون عذر خواهی کنم .

امیدوارم به زودی مثل قبل از پنجره شبهای الموت شما ستاره های آسمان

اینترنتی  زندگیمو نظاره گر باشم .

جا داره تشکر کنم از دوست عزیزم آقای رشوند که در این مدت با تماسهای

تلفنی محبت خود و عزیزانی همچون خانم شفیعی و خانم قایینی و آقای

افروز و ... را به اینجانب منتقل نمودند .

      راستی ولن تاین همه شما پرنده های عاشق  مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 0:58  توسط مرتضی وثوق | 
 

استاد عنايت الله مجيدي از ديار كوشك منطقه رودبار الموت است . وي مسئول كتابخانه دانشكده

الهيات بود و اكنون بازنشسته شده است . الموت استادان زيادي همچون ايشان به كشور عزيزمان

ايران هديه كرده است و من به آنها و سرزمينم افتخار مي كنم . منطقه اي صعب العبور و بي

امكانات اما مهد علم و ادب .

براي آشنايي بيشتر با عنايت الله مجيدي ميتوانيد زندگينامه و آثارش را در اينجا مطالعه كنيد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 13:46  توسط مرتضی وثوق | 
                                                
پژوهش در باره اسماعیلیه همیشه برای محققان غربی جالب بوده است زیرا نوعی کنجکاوی
 
را می طلبیده و به دلیل پنهان کاری های خاصی که در این زمینه وجود داشته جای تحقیق و
 
بررسی را فراهم می کرده است. در این باره تاکنون آثار زیادی منتشر شده و تا دو سه دهه
 
پیش تحقیقاتی که در باره اسماعیلیه می شد حتی از آنچه در باره شیعیان امامی نوشته می
 
شد به مراتب مفصل تر و بیشتر بود. البته اکنون نیز موسسه اسماعیلیه در لندن که پشتوانه
 
مالی مناسبی دارد از این قبیل کارها حمایت می کند و برای این کتاب نیز حمایت کرده است،
 
چنان که در صفحه نخست کتاب به این مطلب اشاره شده است.
 
نخستین جملات نویسنده در مقدمه این است:
 
مسلمانان اسماعیلی سده های میانه نمونه کلاسیک و کهنی هستند از این که چگونه تعالیم
 
یک جنبش دینی و سیاسی را معاندان و دشمنان آن به آسانی می توانند تحریف کنند و در
 
نتیجه اسطوره ها و افسانه های حتی بس سخیف تری آوازه کاملا بی پایه ای برای شیوه
 
های گمراه کننده و بداندیشانه تصوری آن فراهم سازند. با گذشت قرنها این افسانه ها شاخ و
 
برگ بیشتری پیدا کردند تا به صورت واقعیت های پذیرفته شده حتی از سوی محققان و
 
دانشمندان دانشگاهی که می بایست بهتر بدانند درآمدند.

اثر حاضر توسط پیتر ویلی در سال 2004 منتشر شده و آقای بدره ای که سابقه ای طولانی در
 
ترجمه آثار مربوط به اسماعیلیه دارند آن را با قلم زیبا و مسلط خود به فارسی عرضه کرده
 
اند. موضوع کتاب در باره قلاع اسماعیلیه است که پیش از این هم در موارد مختلف تحقیقاتی
 
در باره آنها منتشر شده بود. طبیعی است که این اثر باید تازه های زیادی داشته باشد.
 
اما بخش های کتاب:
 
بخش اول: ظهور و سقوط دولت اسماعیلی نزاری
 
بخش دوم: قلعه های اسماعیلیان
 
و پیوست ها شامل توضیحاتی در باره
 
سفرهای تحقیقاتی به سرپرستی مولف،
 
فهرست قلعه ها و استحکامات اسماعیلی،
 
سفالینه های اسماعیلی از دوره الموت
 
و سکه های اسماعیلی از دوره الموت
 
در این کتاب تعداد فراوانی لوح و نقشه هم برای نشان دادن مراکز اصلی اسماعیلیه در ایران
 
و شام چاپ شده است.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 10:45  توسط مرتضی وثوق | 

هر چند وقت يك توده احساس دلگيري و سر در گمي مياید سراغم .

اصلا انگار فصل داره . هيچ انگيزه اي براي حركت ندارم . هيچ لذتي برايم شيرين نيست .

برايم اهميت ندارد قيافه ام چه شكلي باشد يا ديگران درباره ام چه فكر ميكنند .

از تكرار روزها و شبها  خسته شده ام . همه حرفها و روشهاي موفقيت و nlp را هم بلدم .

اما این روزها نمی توانم مصنوعی خودم را شاد کنم .

چند روز پیش یکی از دوستانم در سالگرد جوانمرگ شدن مادرش  مطلبی سوزناک در وبلاگش

نوشته بود .خیلی حالم گرفته شد از حرفهای دلش و وقتی رفتم تو قسمت نظرات با او

همدردی کنم جمله ای از یک آدم ... دیدم که به فکر این بود که آمار بازدید وبلاگش بالا برود :

واقعا زیبا بود ممنون که به من سر می زنی من آپ کردم و سخت منتظر حضور گرم شما

               

نمی دانم ناله یک فرزند در فراغ مادری که از کودکی ندیده اش کجایش واقعا زیباست ؟

و نمی دانم این دعوتهای اجباری به وبلاگها چه سودی برایشان دارد ؟

نمی دانم واقعا نمی دانم ...

چه زیبا سرود زنده یاد حسین پناهی کسی که هیچگاه برای چشمهای دیگران نقش بازی نکرد و

تنها بازیگری بود که در تمام نقشهایش آهنگ خالصانه کلامش تغییر نکرد :

چه ميهمانان بي دردسري هستند مُردگان !

نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانع اند

و اندكي سكوت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 21:14  توسط مرتضی وثوق | 
 

                    

شب دوشنبه در شهر مشهد بعد از سالها یکی از زیباترین برفهای زمستانی بارید .

برفی بینهایت رویایی که کهنسالان را به کودکانی شاد و بازیگوش تبدیل کرد .

ساعت ۱ نیمه شب شال و کلاه کردم و با دوربین و سه پایه از خانه زدم بیرون تا شبی بی نظیر را

در خاطرات زندگیم ثبت کنم . چه گرمایی داشت زیبایی های برف در شب سرد و ساکت .

۱۶۰ قطعه عکس با انگشتان بی حس شده ام گرفتم و افسوس که ساعت ۳.۳۰ بامداد شارژ

باطریهایم تمام شد و گرنه دوست داشتم تا طلوع آفتاب این کار لذت بخش را ادامه دهم .

        برای مشاهده گلچینی از عکسهای این شب زیبا اینجا کلیک کنید .

این شعر زیبا را هم که در وبلاگ زیبای خانه پدر دیدم را زیر این تصاویر برفی

اضافه می کنم  :

 برف خيال تو
در دست هاي دوستي من
بيش از دمي نماند
اي روح برفپوش زمستان
پنداشتم كه پيك بهاري
پيراهنت به پاكي صبح شكوفه هاست
پنداشتم كه
مي رسي از راه
فرخنده تر ز معني الهام
در لفظ زندگاني من ، خانه مي كني
پنداشتم كه رجعت سالي
 از بعد چهار فصل
 با بعثت خجسته ي خورشيد
در شام جاهليت يلدا
اما ،‌تو فصل پنجم عمر دوباره اي
اي روح سردمهر زمستان
ديگر از آن طلوع طلايي چه مانده است
جز اين غروب زرد ؟
 روز خوشي كه ديدم آيا به خواب بود ؟
شب با هزار چشم
خندد به من كه : خواب خوشي بود روز تو
روزي كه شمع مرده در آن ،‌ آفتاب بود

                                                   نادر نادرپور

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 11:12  توسط مرتضی وثوق | 
 

این تصویر کلبه پیرزنیست به نام کافیه عمه

کافیه عمه زنی آرام و ساکت بود که تک و تنها در این خانه بی آلایش زندگی میکرد .

هر چند فرزندانش در شهر تحصیلات عالیه داشتند اما شبی از شبهای تابستان ۱۳۷۱ در سکوت و

تنهایی خودش برای همیشه آرام گرفت و پس از چند روز اهالی متوجه سکوت ابدی او شدند و

 من نوجوان ۱۵ ساله ای بودم که برای آخرین بار شام آخر او را که فسنجان نذری بود برایش

بردم و در روز تدفینش سنگینی جسم فرسوده اش را روی نردبانی که نقش تابوت را داشت

 حس کردم .

                                            عکس از مرتضی وثوق سال ۱۳۷۴

اکنون خانه های سیمانی عدم حضور او را جشن گرفته اند و بر ویرانه های خاطرات یک عمر او

پایکوبی می کنند .

روحت شاد و بهشتت زیباتر از کلبه ات در بالاروچ باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 15:35  توسط مرتضی وثوق | 
 
چند روز پیش که باز دلم از شهر و تکنولوژی خسته شده بود سر به بیابان نهادم و به الموت خودم
 
در مشهد رفتم . منظره های زمستانی ازقد خیلی زیبا بود .
 
لطفا برای مشاهده متن و تصاویر به ادامه مطلب رجوع کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 13:35  توسط مرتضی وثوق | 
 

دوست عزیزی به نام آقای علی محمدی چند قطعه عکس زیبا از الموت برایم ایمیل کردند که

به گفته خودشان روز عید گرفته اند . البته نمی دانم منظورشان عید نوروز است یا اعیاد

اسلامی اخیر ؟ به هر حال از لطف و محبت این دوست گل سپاسگذارم و ۳ قطعه از عکسهای

ارسالی ایشان را برای شما عزیزان در شبهای الموت میگذارم تا شما هم مثل من از این

تصاویر لذت ببرید .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 19:13  توسط مرتضی وثوق | 

چند روز پیش در حین وبگردی به وبلاگ قلعه الموت برخوردم .

وبلاگی که یک عاشق الموت آقای مصطفی ملکی ۲۲ دیماه ۱۳۸۲ راه اندازی کرد .

اما متاسفانه این دوست عزیز با تمام استعداد و عشق این وبلاگ را رها کرده و دیگر هیچ

مطلبی در آن ننوشته است . کاش دلیلش را میدانستم .

مصطفی ملکی شعر زیبایی برای الموت سروده است :

سرزمين من , آل ِ موت , آشيان عقاب

تنها كوهساران سرزمينم را دوست مي دارم

كه در همه جايش دوست را مي بينم

كوه هاي پير و همگن زادگاهم

دوشادوش يكديگر

چونان سربازان يك لشكر

قلعه اي مستحكم است

و دامنه هاي مفروش از لا له هاي زرد و سرخش را از دسترس نامردمان محفوظ مي دارد

اين سرزمين قلعه اي پهناور است

الموت: آشيان عقاب : آل موت , اَ لموت

قلل آن شكلي از برگ از آن ساخته است

رگ برگ هايش رود هاي بي شمار

آوندي خروشان در ميان رودي بزرگ و غرنده

شاهرود وسيع كه به سپيد رود مي پيوندد

از فراز دره اي بس ژرف مي نگرم

تيغ آفتاب سينه ابر ها را شكافته است

جاي جاي حرير سبز دشت را درخشاتن ساخته است

اين پارچه ابريشمين چين خورده تنها در بهاران پيداست

از هجوم مه

عِطر بوته هاي وحشي خشكيده در آفتاب تموز به هوا بر خاسته است

از اين سرزمين فرازمند طلوع قرص درشت ماه را نظاره گر خواهي بود

و ستارگان را درخشان تر از هر آسمان ديگري

در آسمان تيره جايي نمانده كه ندرخشد الماسي

يا خط نوري نكشدشهابي

يا نبيني مه ناپديدار سحابي

كهكشان راه شيري

زمستانهايش را دوستر مي دارم و ژرفاي برفهايش را عروس زمين سپيد مي پوشد

و نيز خرمي بهارانش را عروس زمين سبز مي پوشد و خرامان مي رود

سقوط سيلاب ها از فراز دژ در پاييز نام دژ ميمون دژ

و خروش آن در صبحدم در دور دست به گوش مي رسد

عظمت و شگفتي قلل در هم تنيده نيلي اش را از فراز گردنه چگونه توصيف كنم

كه چونان دريايي است كه عمق آن پيداست

و آن هنگام كه ابر در آن لنگر خود را مي افكند

ستيغ كوه هاي بلند

تك جزايري در درياي سپيد ابر هاست

آبي پاك فيروزه گون آسمانش را چگونه به وصف آورم

و بركه هاي كوتاه عمرش را

و چشمه هاي خروشان زلالش را

و خنكا و شيريني آبش را

و درياچه اي كه خود چشمه اي بزرگ است

در ياچه اي با نام اِوان كه مخروطي است و گفته اند در جهان بي نظير

و آن درخت مغرور سر بلند كهنسال را

كه مغرورانه ايستاده است

بايد هم مغرور باشد كه از تمامي درخت هاي باغ ها بلند تر است

اين چنار سر به آسمان مي سايد

تك در ختي سترگ بر فراز كوه در نور مهتاب پيداست

هر رنگ اينجا آهنگي مي زند روي هم طبيعتش موسيقي اي شيدا و زيباست

در شب از فراز دژ دشت آهنگي غمگين مي زند

عظمت دژ هاي سرزمينم را طبيعت آفريدگار ساخته است

تك خانه اي تنها در يك شيب عظيم

ايستاده بر فراز دشت

دشتي به پهناي آسمانش كه به رشته اي از كوه هاي بلند پر عظمت پيوند مي خورد

انگار اين سرزمين سراسر كوهستاني تنها اينجا كمي زمين آرام گرفته و دشت است

من به باغ محقر كه در بن دژ , آن دژ شكوهمند است باز خواهم گشت

تكه اي سبز جدا افتاده از نگين سبز باغ هاي به هم پيوسته در بلنداي تپه اي , پاي قلعه اي

چون از فراز آن از باغ بر دشت وسيع بنگري

تكه هايي عظيم جدا گشته از آن را تا دور دست ها خواهي ديد

سنگ هايي به عظمت چند بنا

سنگ هايي از آن فرو غلطيده اند و. دشت را در نورديده اند و هر يك جايي قرن هاست كه ايستاده اند

و آنسو تر در رديف ميمون دژ كوهي مي بيني ويران شده در قرن هاي پيش

كوهي كه رو برويش پر از تكه هاي بزرگ سنگ شده است

و نامي بر آن نمي نهي جز جنگل سنگ

و ناخود آگاه آهسته زمزمه مي كني

و اذالجبال سيرت

براستي آثار قيامت را مي بيني

چونان زلزله اي كه قلل اطراف را چونان ديوار هايي ما را در بر گرفته اند , فرو ريخته اند

تنها به چنان قدرتي و چنين زلزله اي عظيم است كه اين چنين سنگ ها فرو ريخته اند

در آن بالاي دور سنگي خواهي ديد

مكعبي بزرگ

همچون مكعبي بزرگ از است

نام آن را نهاده اند صندوق كمر چون چونان صندوق است

و چون جنگل سنگ را ببيني مي گويي

اذا زلزلت الا رض زلزالهل

و اخرجت الارض اثقالها

و قال الانسان مالها

يومئذ تحدث اخبارها

براستي بر آدميان گذشته كه در اين قلعه ها بر نيمي از دنيا حكومت مي كردند چه گذشت

قدرتشان چه شد

چون به سرزمين هايي كه ديده ام مي انديشم

و چون به كتابهاي مردمان آن سوي جهان كه رنج سير و كاوش در آن را به جان خريده اند و در

مورد تاريخ و ويژگي هاي سرزمينم نوشته اند مي نگرم

ديگر ترديد نخواهم كرد كه بگويم

اين كهن دژ آسيب ناپذير است

اين تكه كوچك بي نظير در دنياست

بي همتاست

كوه ها نيز فرياد مي كنند با من

دوست را صدا مي زنند

و من باز به خانه خشتي مان باز خواهم گشت

چرا در سحر گاهان صداي مرغ حق نمي آيد باز؟

شكوه دژ از فراز كوه ها پيداست

در آن سوي دشت پايين دست بالاي تپه اي جنگل و باغ را نظاره گر باش

و ديواري ستبر و پرعظمت رو.در روي تو ايستاده است

در گوشه اي خوب دقيق شو

عقابي خشمگين تو را مي نگرد

عقابي عظيم كه گويي سالهاست جزيي از دژ است

بالهايش را از اين سو و آن سو گسترانيده است

براستي عقابي است

عجبا

دست طبيعت چه ساخته است

و خواهي گفت

براستي اينجاست آلِ موت : آشيان عقاب

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 17:16  توسط مرتضی وثوق | 
 

               

برای مشاهده این گزارش تصویری به آدرس زیر در وبلاگ تادانه مراجعه کنید :

http://tadaneh1.blogspot.com/2007/12/mashhad-alamout-vosough.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 20:51  توسط مرتضی وثوق | 
 

                                                

امروز یکی از دوستان اشعار حسین پناهی را به من داد .

تا کنون با شعرهایش آشنایی نداشتم هر چند عاشق شخصیتش بودم .

اکنون دکلمه اشعارش را با زبان خودش میشنوم و با چشمانی خیس وسعت

تفکرش را نظاره گرم .

 

وهم

 

كهكشان ها كو زمينم ؟

زمين كو وطنم

وطن كو خانه ام ؟

خانه كو مادرم ؟

مادر كو كبوترانم ؟

....معناي اين همه سكوت چيست ؟

من گم شدم در تو ؟

يا تو گم شدي در من اي زمان ؟

....كاش هرگز آن روز

از درخت انجير پائين نيامده بودم !!

كاش !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 18:14  توسط مرتضی وثوق | 
 

در بالاروچ باغی قدیمیست که به سیاه توت باغ معروف است .

                                   قسمتی از سیاه توت باغ سال ۱۳۷۲

این نام را به خاطر درخت توت قدیمی ای که توتهای سیاه داشت بر آن باغ نهاده اند  و در زیر

این درخت قبری بی نام و نشان است که قدیمیها می گفتند مطعلق به انسان بزرگیست .

به خاطر دارم قدیمها خانمی از اهالی بالاروچ هر روز غروب فانوسی روشن میکرد و به درخت

توت مقدس آویزان میکرد . مردم به این درخت خیلی احترام می گذاشتند و حتی اعتقاد

داشتند چوبهای خشک شده این درخت را نباید سوزاند .

آن درخت خشک شد و رفته رفته از وسط دونیم گشت و اکنون کنده های فرسوده ای از آن به

جا مانده است و آن قبر هم هنوز از سنگ چینهای اطرافش قابل شناساییست .

در کودکی همیشه برای گذران وقت به سیاه توت باغ میرفتم و به این می اندیشیدم که قصه

این درخت چیست و آن قبر آرامگاه چگونه شخصیتیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 20:6  توسط مرتضی وثوق | 
 

امروز یوسف علیخانی  با کتابهای اژدهاکشان و عزیزو نگار و به دنبال حسن صباح و قدم بخیر

مادربزرگ من  بود و فیلم مستند شب عزیز و نگار شب یلدایمان را مزین کرد .

صبح امروز یوسف علیخانی به مشهد آمد و من برای اولین بار او را ملاقات کردم و ساعتها از با

او بودن لذت بردم . یوسف عاشق گذشته الموت است و هر جا راوی و پیشکسوتی از تاریخ

الموت باشد میرود و حکایتهایشان را جمع آوری می کند . وظیفه ای حساس و ارزشمند دارد .

جلوگیری از ازبین رفتن فرهنگ و تاریخ یک سرزمین . او از آخرین نسل روایتگر تاریخ الموت می

شنود و با قلم توانایش ثبت می کند . او امروز ساعتها با پدر و مادر من مصاحبه کرد .

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 17:59  توسط مرتضی وثوق | 

 

شب يلدا بيشتر مردم الموت نزد بزرگ روستا مي روند و داستان

مي شوند و آرزوي سالي پر بركت مي كنند

 

تهران _ ميراث خبر

گروه فرهنگ ، ترانه سباحي الموتي: شب يلدا در بيشتر روستا

هاي الموت شبيه به هم است. چند روز مانده به يلدا تدارك برگزاري

آن چيده مي‌شود. انواع و اقسام خوراكي‌ها، ميوه، آجيل و

شيريني‌ هاي محلي و پخت نان مخصوص با شير و گردوي ساييده

و ماست و هندوانه جزء اصلي سفره الموتي ها است. آنها معتقدند

با خوردن اين اقلام تا آخر زمستان از گزند سرما در امان هستند.

حضور بر سر مزار از دست‌رفتگان قبل از غروب آفتاب يكي از

مهم‌ترين رسوم است البته با روشن كردن شمع و يا فانوس‌گذاري و

روشن گذاشتن چند نقطه به وسيله آتش. اين رسم در بيشتر

روستاهاي الموت باقي مانده.

از غذاي آماده شده آن شب براي بستگان، همسايگان و براي

خانواده‌هايي كه تازه وصلت انجام پذيرفته و فاميل و وابسته

شده‌اند برده مي‌شود و اگر در آن شب گذرتان بر هر خانه‌اي افتاد با

انواع غذاها روبه‌رو مي‌شويد.

لحظاتي بعد از شام گروهي با نقابي كه به چهره دارند در كوچه و

پس كوچه به راه افتاده و با آواز و ترانه‌هاي مخصوص صاحب‌خانه

را از آمدنشان مطلع مي‌سازند و صاحب خانه با چيزهاي موجود در

خانه به آنها هديه مي‌دهد.

قديم كه خانه‌ها نزديك و در كنار هم بود سقف يا پشت‌بام هر خانه

حياط خانه ديگري بود مردم براي تهويه هوا يا عبور نور سوراخي را

در سقف ايجاد مي‌كردند به نام (دريجه) يا (لوجن).

بعد از شام جوانان با كيسه‌هاي مخصوص كه بيشتر بافته شده از

پشم گوسفند يا بز بود با تكه طنابي از اين سوراخ به پايين انداخته

 و صاحب‌خانه با مشاهده كيسه هديه‌هايي را كه بيشتر شامل

گردو، فندق، آلبالو خشكه، نخودچي، كشمش، انار، ذرت، مركبات،

تخمه، آجيل. هر خانه‌اي بنا بر توان شخصي در داخل كيسه‌ها

گذاشته و صاحب كيسه آن را از همان دريچه به بالا مي‌كشيد بعد

از جمع‌آوري خوراكي‌ها و هدايا در يك جا جمع شده و مخلوط

مي‌كردند و براي هر خانه‌اي جداگانه هديه از همان خوراكي‌ها در

نظر گرفته به در تك‌تك خانه‌ها رفته و بدون اينكه كسي آنها را

بشناسد با ضربه‌اي به در متواري مي‌شدند. اما جواني كه تازه با

خانواده‌اي وصلت كرده در آن شب با پوشانيدن چهره از همان

دريچه كيسه‌اي را به داخل خانه‌ مي‌انداخت صاحب خانه با

مشاهده كيسه مخصوص مي‌فهميد كه شخصي كه بالاي بام

 است كيست و داخل كيسه را با وسايلي مانند جوراب، دستمال،

كلاه، شال‌گردن و شيريني به بالا مي‌فرستاد و فرداي آن روز داماد

آينده با هديه براي نوعروس و خانواده به ديدار آنها مي‌رفت.

بيشتر مردم نزد بزرگ روستا رفته و از هر دري سخن مي گفتند،

داستان‌هايي از قهرماني‌هاي افراد در گذشته، زمستان‌هاي

سخت، حمله حيوانات وحشي، سيل‌ها، بهمن‌ها و حوادث طبيعي

و غيرطبيعي سخن‌ها مي‌گفتند و در ضمن اين صحبت‌ها، از

مشكلاتي كه در طي چند ماه گذشته از نظر كشاورزي، دامداري،

خانوادگي و غيره داشتند گفت‌وگو كرده و در پي راه‌حل‌هاي بهتر

هستند و در نهايت با آرزوي زمستاني پربرف و بركت و خانه‌هايي

گرم و روشن و دل‌هايي مهربان به سوي خانه‌هاي خود مي‌روند.

 

منبع : http://www.chn.ir/news/?Section=2&id=27778

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 12:48  توسط مرتضی وثوق | 
 

دوست عزیزمان آقای یوسف علیخانی نویسنده توانای سرزمین رودبار و الموت این بار در

وبلاگ تادانه اش این حقیر را مورد لطف قرار داده و عکسهای پدرم و خاطراتش را به نمایش

گذاشته است .

http://tadaneh.blogspot.com/2007_12_01_archive.html     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 10:43  توسط مرتضی وثوق | 
 

این روزها تو کارخونه خیلی سرم شلوغه .

از ۶ صبح تا ۱۰ شب یکسره مشغول به کارم و متاسفانه باعث شده تا از شبهای الموت و

دوستانم کمی دور بشم .

دلم برای همتون حسابی تنگ شده .

اگر تازگیها قصوری از من نسبت به دوستان گلم و دوستداران الموت سرزده امیدوارم منو

ببخشید .شاید فکر کنید کسی که از ۶ صبح تا ۱۰ شب بی وقفه کار میکنه حتما حرص پول

میزنه .اما جالب اینجاست که بدون چشم داشت مالی و علی رقم میل باطنیم نسبت به

مشغولیتهای دنیایی درگیر این شیوه زندگی شدم . امیدوارم هر چه زودتر فرصت کافی برای

شبهای الموت و خانواده خودم پیدا کنم .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 20:51  توسط مرتضی وثوق | 
 

          عكاس : آویسا ردگون

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 21:22  توسط مرتضی وثوق |