....سفرنامه
نزديك به صدوبيست قرن گذشته است . حالا به جاي گذراندن روزهاي متمادي در ميان دره ودشت مي توان
در عرض چند ساعت به مقصد رسيد . به جاي سوارشدن بر شترها و قاطرهاي خسته مي توان با چرخهاي
ماشين خود را به بالاي كوه رساند تا قلعه اي را ديد كه هميشه پر از افسانه است و روي بالاترين نقطه كوه
در شمال روستاي “ گازرخان ” قد علم كرده است . نام آن قلعه “ الموت ” است ، همان قلعه اي كه
نيروهاي رزمي در آن پرورش مي يافتند واولين ترورهاي برنامه ريزي شده ودقيق تاريخ را به آنان نسبت
مي دهند .
قلعه اي كه “حسن صباح” درآن مستقر بود و او را “ سيده نا” مي ناميدند . قلعه اي كه عقابان قدرتمندي
را پرورش مي داد.
الموت كه در لفظ ديلمي آن “ آله اموت ” است و در اثر تكرار زياد به الموت تغيير شكل داده است به
معناي عقاب آموخت و يا آشيانه عقاب شهرت دارد . هر چند بسياري الموت را بخاطر قلعه افسانه اي آن مي
شناسند اما در واقع الموت بلوكي است كوهستاني از توابع قزوين ، واقع در شمال شرقي آن شهر كه از
طرف شمال و شرق به تنكابن و از طرف جنوب و جنوب شرقي به طالقان متصل مي شود .
خود منطقه الموت به چهار ناحيه تقسيم مي شود : فيشان ناحيه (تركان فيشان) ، اندِج رود ، اَتان ناحيه
، الموت بُن و بالا رودبار كه قلعه معروف حسن صباح در شمال روستاي گازر خان ( جزو دهستان الموت)
واقع شده است .
هر مسافري كه به قزوين سفر مي كند در ميانه راه مي تواند تابلوي الموت را در كنار جاده اي فرعي
مشاهده كند . جاده اي كه تا رسيدن به پايه كوه سه ساعتي راه است اما در ميانه راه مي توان به كافه اكبر
شاهي سري زد . كافه اي كه تختهاي معلقي دارد و ميزبانان را بر ميان زمين و هوا پذيرايي ميكند. تختها
توسط درختان صنوبرايستاده اند و سرما ، برف وسوز هم نمي تواند از زيبايي منطقه بكاهد. برف بهاري آن
منطقه به قدري زيباست كه زمستانهاي نيامده الموت را به ياد مي آورد . حالا جاده اي كه به سوي الموت
مي رود مه عليظي را در خود جا ي داده حركت سخت و طاقت فرسا ست و شايد روح ماندگار افسانه الموت
در ميان آ ن مه شاهد بالا آ مدن ماشيني است كه قصد دارد از بقاياي آن ديدن كند . برفهايي كه برروي چمن
هاي تازه درآمده مي نشينند سبزي وسفيدي همراه با مه غليظ صحنه اي زيبا از شگفتي طبيعت را خلق مي
كند و تنها همين جاده باريك اسفالتي است كه از پستي و بلندي كوه عبور مي كند تا مسافرانش را به الموت
برساند . حالا ديگر بايد با پاي پياده از آن كوه عبور كرد. تابلويي آنجاست كه روي آن نوشته “ به الموت
مقرحسن صباح خوش آمديد” .
قلعه اي ديده نمي شود انگار بايد از كوه بالا رفت . كوه گل آلود برفي است ، سوز مي آ يد ، پاها به حركت
در مي آيند وبالا مي روند . پس از گذراندن اولين پيچ كوه ، پله هايي پهن و بزرگ نمايان مي شوند ، پله
هايي كه همانند راهنمايي مسافران را به سوي الموت هدايت مي كنند . در ميان راه ممكن است از خودت
بپرسي تا به حال چند نفراز اين پله ها بالا رفتند ؟ چند فدايي خود را به قلعه رساندند؟ و آيا پاي هيچ زني به
اين قلعه رسيده است ؟
هر چند تاريخ نشان داده كه در مقايسه كمي وكيفي با قيام الموت هيچ نهضت مسلحانه ديگري نتوانست پا
بگيرد ودوام آورد، اما اين قيام بر حركتهاي اعتراضي مسلحانه پس از خود ، تاثيرات وسيع وعميقي بر جا
گذاشت و شايد به همين دليل است كه حكومت دويست ساله الموت همانند افسانه اي باورنكردني تا به امروز
باقي مانده است .
پله هاي سنگي كه بشماري حدود چهارصد پله است ، بعد از صعود از پله ها باز هم پياده روي در ميان
برف وكوه تا اينكه حفره اي خود نمايي مي كند، حفره اي همانند غار ، غاري كه پس از گذشتن از عرض
كوتاه آن دره اي زير پاي هرمسافر نمايان مي شود ، دره اي سبز وزيبا كه از آن بلندي به هرجنبده اي
درپايين مشرف است و از حضورش اطلاع دارد. شايد اين حفره همان چشم عقابي است كه آن بالا آشيانه
كرده . در آن هنگام است كه متوجه مي شوي چرا حسن صباح اين قلعه را براي حكومت خود مختار خود
برگزيده بود .
قلعه الموت در سال 252 هجري بدست “ حسن بن زيد علوي ” ساخته شد . قلعه با توجه به موقعيت
ممتازي كه در منطقه دارد ارزش استراتژيك و جنگي زيادي داشته است زيرا قلعه در دامنه كوه مرتفعي
واقع شده و به صورت صخره اي وسيع از دامنه كوهستان و اطرافش جدا مي شود و چه بسا همين شگفتي
ساخت قلعه بوده كه هلاكوخان مغول با ديدن عظمت آن كوه و قلعه الموت انگشت به دهان شد .
در هرحال حسن صباح توسط قيام خود به خاطر اوضاع اسف بار و آشفته اجتماعي ، اقتصادي و سياسي
برعليه خلفاي فاسد عباسي و سلجوقيان به الموت پناه برد . زيرا حسن صباح معتقد بود كه در ولايت ايران
هيچ فرياد رسي وجود ندارد و دست حكام و گماشتگان حكومت براي هرظلم ناروايي باز بود . در آن دوران
تنها كشور مصر كه به دست خلفاي فاطمي اداره مي شد از عدالت و رفاه عمومي برخوداربود كه با توجه به
تعاليم اسماعيلي دشمني ورقابت سرسختانه اي با خلفاي بغداد داشت .
بعد از بيرون آمدن از آن غار كوچك انگار تمام وقايع را ديده بودي و آنان داستان وار از جلوي چشمانت
مي گذشتند . باز هم بايد بالا مي رفتي و اين آخرين مرحله بود زيرا پس از آن ، قلعه اي نمايان مي شود
كه چيزي از آن باقي نمانده است .
مسافران در نهايت پس از ديدن آن همه شگفتي از كوه و پله هاي سنگي ، راه رفته را باز مي گردند و با
خود فكر مي كنند كه اي كاش آخرين وارث الموت “ خورشا ه ” با تصميم بلا شرط ، طومار زندگي خود و
حكومت الموت را به پايان نمي رساند زيرا پس از آن بود كه روزهاي طلايي الموت كه نزديك به دويست سال
با درخشش همراه بود را روبه افول نهاد و بسياري از رازهاي نهان را درسينه خود و نه حافظه تاريخ مخفي
كرد .
پس از ديدن الموت مسافران به پايين روانه مي شوند در امامزاده كاظم واقع در روستاي زرآباد چنارخون
بار مي بيينند همان چناري كه به روايت مردم روستا شبهاي عاشورا از برگهايش خون مي چكد . روبه روي
آن روستا درياچه اي است . درياچه اي كه پر از سكوت وزيبايي است و آنرا “ اِوان يا اُوان” مي نامنند .
در كنار اين درياچه ديگر صداي شمشير و درگيريهاي الموت پيش چشم نمي آيد ، بلكه هرچه هست سكوت و
آرامش است و به همراه همين آرامش بود كه مسافران راه رفته را به سوي تهران بازگشتند .