دردهاي ناگفته اي از زادگاهم بالاروچ



براي اولين بار مي خواهم اختصاصي در شبهاي الموت از اوضاع و احوال زادگاه زيبايم بالاروچ بنويسم. حرفهايي كه مي بايست همان ابتدا در اين وبلاگ نوشته ميشد و اما به دليل نداشتن اميد به  نتيجه تبديل به سكوت شد.

اما امروز شكايتها و انتقادهاي همولايتي هايم بي اراده زبانم را سوار بر قلمم كرد و در شبهاي مهتابي الموت به تاخت واداشت.

همولايتي هاي عزيز، بالاروچ نه سرزمين پدري من است نه مادري، اما در آن زاده و بزرگ شده ام و بهترين لحظات زندگي ام را در كوچه پس كوچه ها و باغهايش سپري كردم.

من نسبت به شما حقي براي انتقاد و دخالت در امور روستا ندارم اما به جرات مي توانم بگويم آنچنان عاشق و دلباخته بالاروچ هستم كه شايد كمتر بالاروچي اينگونه باشد.

فقط قبل از گفتن حرفهايم 2 خواهش دارم يكي از اهالي عزيز بالاروچ و ديگر از مخاطبين عزيز و محترم غير بالاروچي :

1-    همولايتي هاي عزيز و محترم اميدوارم حرفهايم هر چند شايد تكراري ، بجاي تفسير و كشاندن سخنانم به سوي دشمني و درگيري هاي هميشگي، بهانه آغازي باشد براي تغيير و احياي زادگاهمان.

2-    از همه غير بالاروچي هاي محترم خواهشمندم در اين بحث شركت نكنند و باعث تنش و حساسيت اهالي روستاي زيباي بالاروچ نشوند. هرچند هميشه نظرات شما برايمان محترم و ارزشمند است اما اين بحث بسيار خاص و حساس و داخلي است و شايد عده اي تحمل شنيدن سخنان خارج از اهالي را نداشته باشند.

به هر حال حرفهاي دلم را صادقانه و بي پروا مي گويم :

به نظر من تنها ترين دليل مشكلات موجود در بالاروچ اختلاف شديد اهالي با هم و نداشتن اتحاد است. از كودكي به خاطر ندارم يكنفر از اهالي از ديگري تعريف و تمجيد كرده باشد. تنها چيزهايي كه به ياد دارم تمسخر و دشمني نسبت به يكديگر بوده. بدون استثنا ميگويم روي سخنم هم با شماست هم با خانواده و آشنايان خودم.

همه خود را پاك و بي گناه و مظلوم مي دانيم و ديگران را مقصر. به نظر من هيچكس به تنهايي مقصر نيست حتي شوراها و دهيارها، چون خود ما هر دوره آنها را انتخاب نموديم، چون خود ما از وارد شدن به ميدان و زير بار مسئوليت رفتن شانه خالي كرديم.

در كنار ميدان نشستن و خرده گرفتن كار ساده و بيهوده ايست كه اكثر انسانهاي ترسو و مسئوليت گريز و ... انجام مي دهند.

مطلب ديگر رفاه طلبي ماست. وقتي همه بالاروچ را رها كرده ايد و به شهر پناه برده ايد و به زادگاه اجداديتان به چشم مكان تفريحي نگاه ميكنيد چه انتظاري از ديگران داريد.

بخدا قسم اگر خودتان را هم بكشيد نمي توانيد روستا را بدون كشاورزي و دامداري و سكونت آباد كنيد. چون غريبه ها بايد در آنجا فعاليت كنند و به شما اجاره دهند و غريبه هم هيچگاه دلسوز ميهن شما نيست.

اين همه مدرك و تحصيلات و مقام و ... در شهر كسب كرديد، چرا يك تحصيلكرده در بين اعضاي شورا و مسئولين روستايتان نيست؟ بر فرض اگر شوراها و مسئولين صادق و درستكار نيستند اولا چرا هر سال دوباره به آنها راي ميدهيد و دوما چرا در بين شما كسي پيدا نمي شود با يك علم حداقل حسابداري آنها را حسابرسي كند يا اعتراض كند؟

بقول يكي از بزرگان صنعت كشورمان : اگر كنترل نباشد خود بنده هم دزدي ميكنم.

چرا كنترل نمي كنيد؟؟؟

چقدر از همولايتي هايمان مورد ظلم قرار گرفتند و حتي خونشان پايمال شد به دليل آنكه ما از زير بار مسئوليت فرار كرديم و ترجيح داديم پشت سر انتقاد كنيم و مظلوم نمايي كنيم.

اگر اين مطالب را خوانديد و باز هم شخص خودتان را مقصر نمي دانيد آگاه باشيد كه مشكل سرزمينتان در همينجاست. همين كه عيب را در ديگران مي جوييم.

ما قدر داشته هايمان را نمي دانيم. به جان دو فرزندم قسم بالاروچ يكي از انگشت شمار روستاهاي پربركت و زيبا در ايران است و اين فرصت و نعمت نصيب هر كسي نمي شود كه در چنين سرزميني چشم به جهان گشوده باشد و مالك آن باشد.

اميدوارم از من ناراحت نشويد اما هميشه با خودم مي گويم اگر من قدرت داشتم بالاروچ را هديه ميدادم به جوانان زحمت كش كوير، چون ديده ام با چه تلاش و كوششي آب را از صدها متر پايينتر در دل زمين بيرون ميكشند و كشاورزي ميكنند و يا چشم به باران آسمان دارند. روستاهايي كه حتي يك درخت هم ندارند و ماسه زارند اما مملو از جمعيت. جمعيتي متحد و زحمت كش. من در خراسان و اطرافش زياد از اين روستاها ديده ام. آيا مردم اين روستاها نمي توانند به شهر كوچ كنند؟ آيا فقط شما بفكر پيشرفت هستيد؟

مطمئنم اگر يك وجب از خاك بالاروچ را به آنها بدهيم به چشمانشان مي كشند.

نمي دانيد من چه لذتي بردم وقتي سال گذشته دوست خوبم آقاي محمد بابايي را ديدم كه 2 راس گوساله خريداري نموده و در بالاروچ مشغول پرورش آنها شده يا آقاي بهروز شعباني عزيز كه بالاروچ را تنها نگذاشته . اينها دوستاني هستند كه زرق و برق كاذب شهر را چشيده اند و دوباره برگشته اند.

به نظر شما با اين سونامي سرطان در تهران و شهرهاي بزرگ، داشتن فرزنداني تحصيلكرده و پولدار اما سرطاني بهتر است يا در روستا ماندن و هواي پاك را چشيدن؟ عمر با عزت بزرگان بالاروچ را ببينيد، خدا را شكر همه بيش از 80 سال عمر كرده اند، سالم و سرحال. آيا ما نيز در شهر ها همينگونه عمر خواهيم كرد؟ چه ثروتي بالاتر از عمر طولاني و با عزت و لذت است؟

عكس هايي كه من از بزرگان بالاروچ مي گذارم همه حاكي هزاران حرف و درس و عبرت است. چرا دقت نمي كنيد به لبخنها و صورت هاي پر انرژي و شادشان. چرا راز اين لبخنها و سرزندگي را نمي جوييد؟ صورتهاي خسته و كسل خود را در آيينه ديده ايد؟

يادم نمي رود سال گذشته عده اي غريبه از روستاهاي اطراف به كوههاي بالاروچ تجاوز كرده بودند و گوسفند مي چراندند. مردم بسيار ناراحت و عصباني بودند و از دور آنها را روي كوه نظاره مي كردند. در دلم گفتم وقتي يك گوسفند يا گاو در بالاروچ وجود ندارد كوه به چه كارتان مي آيد.بگذاريد ديگران بچرانند. اين اجاره ناچيزي كه ميگيريد فقط باعث اختلاف و حرص و دشمني است.

در همين بين يكي از روستايي ها گفت : مي دانيد اين كوه چند مي ارزد؟ من برق از چشمانم پريد، كوه را قيمت مي گذارند؟؟؟ ازش پرسيدم چند مي ارزد؟ با حس خاص و مفتخري گفت حدود 4 ميليارد تومان. دلم مي خواست 4 ميليارد بي ارزش داشتم و همانجا مي خريدم سرزمين مردمي كه براي وطنشان قيمت ميگذارند. خيلي متاسف شدم و واقعا ريشه تمام مشكلات بالاروچ را دريافتم.

آنها به باغها و كوهها و آبهايشان به چشم اسكناس و تفريگاه نگاه مي كنند.

ياد حكايتهايي مي افتم كه خواستند بزرگترين درسها را به ما بدهند اما ما ضمن نقالي و حمل آنها هيچ درسي نگرفتيم :

حكايت پدري كه چند چوب را كنار هم گذاشت تا فرزندانش بشكنند ... و اتحاد را به آنها بياموزد.

حكايت پدري كه گنجش را مدفون در زمين كشاورزي اعلام كرد تا فرزندانش بفهمند گنج ارزش ريالي ندارد گنج آباد نگاه داشتن ميراث پدري و زحمتكشي است.

خيلي از ما معلميم، مهندسيم، دكتريم و ... اما در اصل همه ما زرنگهاي بازنده ايم. زرنگهايي كه از زرنگي زياد راه را اشتباه رفتيم.

من كوچكتر از آنم كه بخواهم بالاروچي هاي فرهيخته و گرامي را نصيحت كنم، اما عذرخواهي ميكنم اينبار دلم خيلي به درد آمده بود و گفتم شايد آغاز جرقه اي براي اتحاد و اصلاحمان باشد و يا حداقل ديگر گله و شكايت بيهوده و بي ثمر نكنيم. به هر حال از همه بزرگان عذرخواهي ميكنم و اميدوارم اين جسارت بنده را ببخشند و ضجه هايم را توهين نپندارند.

به اميد بالاروچي پر از صداي هياهوي زندگي در كوچه هايش و عطراگين شدن تنورستانهايش به بوي خوش نان چون روزگاران پدران و مادران پيروز و موفقمان.

برگ ريزان درخت كهن و ارزشمند الموت

برگ ريزان درخت كهن و ارزشمند الموت است
در اين ديار غربت نشسته ايم و مسلسل وار ميشنويم خبر عروج بزرگان تاريخ الموت را. گنجينه هايي كه ديگر تكرار نمي شوند و آخرين نسل پاسدار سرزمين شكوهمند الموت بودند. عزيزاني كه تمام شيريني لذتهاي خاطرات الموت را مديون صفا و محبت نسلشان بوديم. و هر روز نگران از شنيدن خبر يكي ديگر از اندك باقيمانده اين نسل گرانبها.
چندي پيش خبر درگذشت آقاي بابعلي مومني روچي پدر دوستان عزيزم حميد و بهنام بسيار ناراحتم كرد كه مجددا به ايشان و خانواده محترمشان تسليت عرض ميكنم و اكنون درگذشت آقاي سيف اله حيدري روچي پدر شهيد شمس اله حيدري روچي از بزرگ مردان روستاي بالاروچ كه هميشه نقش پررنگي در مديريت روستا و مردمانش داشت.

با نهايت تاثر و تالم اين مصيبت بزرگ را به دوست فرهيخته ام آقاي فيض اله حيدري روچي و خانواده محترمشان و همچنين به همه نسل جديد الموت كه چنين ثروتهاي بزرگي را از دست مي دهند تسليت عرض ميكنم و اميدوارم رمز ساده پيروزي آنها را جايگزين روشهاي پيچيده و رفاه طلبانه امروزيمان كنيم تا لبخندهايمان همچون لبخندهاي عميق و خالصانه آنان در تاريخ ماندگار شود.

كنس



كنسي خورديم بعد از سالها

جاي همه كنس دوستان خالي


من و سفر اخيرم به الموت




لطفا براي مشاهده بقيه تصاوير روي ادامه مطلب كليك نماييد.

ادامه نوشته

وقتي پا هست چرا سواره



مي خواست براي مراسم تاسوعا مسير يكساعته زوارك تا بالاروچ را كوهپيمايي كند.

بهش گفتم صبر كن تا اتومبيلي بياد سواره بريم
محكم زد به پاهاش و گفت وقتي پا هست چرا سواره
خجالت كشيدمو همراهش شدم هرچند عقب افتادم و در نهايت متوسل به ماشين


بي سوت رمزمان، بي شر ديگران


هر سال به محض ورودم به بالاروچ پاي پنجره اتاقت مي آمدم و با سوت رمزي هميشگيمان صدايت مي كردم. هر جاي دنياي كوچك كودكيمان بودي ديري نمي پاييد كه به من مي پيوستي و بازي ها و شاديها آغاز مي شد.
امسال نيز سراغت آمدم در همان قبرستان كه ساعتها بازي مي كرديم و مي خنديديم. نمي دانستم اينبار رمزمان چيست؟ حتي نميدانستم خانه ات كجاست؟ در كدامين قبر خفته اي؟ تمام قبرها را با دلهره بدنبالت گشتم. دلهره اي كه ناشي از اميد، دروغ بودن، رفتنت بود. اما آخر يافتم حقيقت رفتنت را.

چقدر اينجايي كه خفته اي با هم شادي ميكرديم. دقيقا همانجا كه بشكه ها را از كنار درخت توت روي تپه به پايين مي غلتانديم. دقيقا همانجا كه قصد رفتن به صحرا را مي كرديم. بازهم گوشه گيري كرده اي از ديگران؟ بدون پنجره چگونه صدايت كنم علي؟ ترسيدي مثل هميشه از تو زودتر بيدار  و مزاحم خواب صبگاهيت شوم؟ باشد بخواب تا ابد بخواب، آرام و بي صدا، بي سوت رمزمان، بي شر ديگران.


پايتخت الموت (معلم كلايه)






مناظر جاده الموت


تصاويري از مسير راه سفر اخيرم به الموت




عزاداري در بالاروچ


تصاويري از مراسم عزاداري تاسوعا و عاشوراي امسال در روستاي بالاروچ


 لطفا جهت مشاهده تصاوير ديگر از اين مراسم بر روي ادامه مطلب كليك نماييد



ادامه نوشته

فرش ما عرش شما


هر وقت مي خوام از قزوين برم الموت سعي ميكنم صبح زود قبل از طلوع آفتاب برم و وقتي اولين سربالايي ها رو طي ميكنم تا به گردنه برسم دستامو ميبرم بسوي آسمون و چشمامو مي بندمو دعا ميكنم اونطرف ابرها زير پاهامون باشه. البته سعي ميكنم پشت فرمون اينكارو نكنم :-)
اينبارم همينكارو كردم و دعام گرفت جاتون خالي عجب صحنه اي بود قبل از طلوع خورشيد.
تقديم به همه كساني كه قبل از گردنه اينكارو ميكنن
عكاس : شبهای الموت
تاريخ : 22/08/92 ساعت 6 صبح



برگزيده اي از زيبايي هاي الموت




روستاي زيباي مران

ادامه تصاوير در ادامه مطلب

ادامه نوشته

از ديروز دلم برايش يكذره شده است يكذره ناتوان

 

يادم نيست دوستيمان از كجا آغاز شد؟
اما اولين خاطره هايي كه از الموت به ياد دارم علي كنارم بود.
خاطرات كش تفنگ و شلوار كردي علي، ماشين بازي با كاميونهاي پلاستيكيمان، شكار گنجشك، الرك، سيگارهاي پنهاني، زلزله رودبار و الموت، حمام رفتن ها با فانوس، سفر به چوسرا و خستگي هاي علي، بليزر و تمرين رانندگي نيمه شب سر قبرستان با يك تكه چوب، سوتهاي رمزي، تنبليهاي پشت پنجره، احضار جن، شبگرديهاي شبهاي الموت، كارهاي كنتراتي و شانه خالي كردنهاي علي، فندكي به ارزش يك زندگي، پياده تا اوان، نامه هايمان از مشهد به تهران و از تهران به مشهد، عاشق شدنهاي شراكتي، تخيلات كودكي، و...و...و... هزاران خاطره تكرار نشدني
خاطراتي كه شيرين ترين لحظات كودكي مرا ساخت. خاطراتي كه الموت را براي من زيباتر كرد.
علي صميمي ترين دوست كودكي و نوجواني من بود.
تا اينكه بزرگ شديم و بساط تخيلات شيرينمان را جمع كرديم و رفتيم پي زندگيمان.
علي عاشق شد، يك عاشق دلباخته، عاشق دختر همسايه روبرويشان.
يادم نمي رود از پشت پنجره دختر همسايه را به من نشان ميداد و ميگفت نهايت آرزويش ازدواج با اوست و برايش هركاري حاضر است انجام دهد.
كتك خورد، جواب نه شنيد و... اما نا اميد نشد و سرانجام به آرزويش رسيد.
با همسرش ماه عسل به مشهد آمدند و شبي ميهمان ما بودند.
بچه دار شدند و نام پسرش را بخاطر دوستي چندين ساله مان هم نام پسر من انتخاب كرد.
علي در ميان اين خوشبختيها و آرزوهاي براورده شده اش به دام اعتياد افتاد.
از همه بريد و همه ازو بريدند.طرد شد. عشق روياييش تركش كرد و علي ماند و حوضش.
تك و تنها و يك دنيا دست و پا ميان مرداب اعتياد.
تا اينكه ديروز خبر فوتش را شنيدم. هر چند خود من نيز اورا طرد كرده بودم اما تازه فهميدم علي قسمت بزرگي از زندگي من بود و ناباورانه ضربه اي ديگر از روزگار بي رحم را چشيدم. ضربه هايي كه به موازات افزايش عمر بي حست ميكند و پوچي دنيا را تكرار. و حال ميفهمي چرا بزرگها كودك و بشاش نيستند.چرا پدر و مادرها كم حوصله اند.
واقعا سخت است از دست دادن بازيگرهاي اصلي سالها زندگي. از دست دادنهايي كه با افزايش سن فزوني و سرعت مي يابند.
سالها بود دلم براي علي تنگ نميشد اما از ديروز دلم برايش يكذره شده است يكذره ناتوان.
روحت شاد دوست كودكيم

نجات جان یک چوپان در ارتفاعات الموت





درویشی با مهر مطرح کرد:

اولین عملیلات امداد هوایی در قزوین با موفقیت انجام شد/نجات جان یک چوپان در ارتفاعات الموت

قزوین- خبرگزاری مهر: مديرعامل جمعيت هلال احمر استان قزوين گفت: با استقرار امداد هوایی در استان قزوین، نجات جان مصدوم در ارتفاعات الموت توسط امدادهوايي جمعيت هلال احمر استان قزوين با موفقیت انجام شد.

حسین درویشی در گفتگو با خبرنگار مهر اظهارداشت: براساس گزارش هاي مردمي مبني بر سقوط چوپاني در ارتفاعات الموت واقع در منطقه زواردشت، ظهر چهارشنبه اكيپ هاي امداد و نجات الموت شرقي به اتفاق همكاران فوريت هاي پزشكي به منطقه اعزام و نسبت به تثبيت فيزيكي و پزشكي وي اقدام کرده و كمک هاي نخستين را انجام دادند.

وی افزود: با توجه به موقعيت خاص و كوهستاني منطقه و وضعيت وخيم مصدوم دسترسي از طريق زميني و آمبولانس مقدور نبود كه بلافاصله بالگرد هوايي جمعيت هلال احمر استان قزوين به منطقه اعزام شد.

درویشی به اهميت سرعت عمل و زمان طلايي براي نجات جان مصدوم اشاره كرده و یادآورشد: امداد هوايي به اتفاق نجاتگران جمعيت هلال احمر استان قزوين مصدوم را بدون فوت وقت برای ادامه خدمات پزشكي و درماني به بيمارستان ولايت قزوين اعزام کردند.

پایگاه امداد هوایی استان قزوین هفته گذشته با استقرار یک فروند بالگرد در فرودگاه ویژه قزوین مستقر شد تا با انجام ماموریت های امدادی در حوادث غیرمترقبه و اضطراری نسبت به نجات جان حادثه دیده گان اقدامات موثر هوایی را انجام دهد.

 

کاش با الاغ رفته بودیم!




الموت را خیلی‌ها می‌شناسند، دیگران هم حتما نام این قلعه‌ی تاریخی را شنیده‌اند؛ اما سحرآمیز بودن این قلعه را فقط کسانی درک می‌کنند که از تک‌تک پله‌های الموت بالا رفته‌اند و با هر پله صعود، سازندگان الموت را برای بنا کردن این دژ کهن ستوده‌اند؛ البته خیلی‌ها هم وقتی می‌بینند وسط کوه گیر کرده‌اند و نه راه پس و نه راه پیش دارند، به «حسن صباح» بدوبی‌راه می‌گویند!

به گزارش خبرنگار سرویس گردشگری خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، بالا رفتن از بیش از 300 پله‌ی سنگی برای هر گردشگری سخت است، اما محلی‌ها چاره‌ای برای گردشگران اندیشیده‌اند؛ در ابتدای مسیر کوهستانی، چند الاغ و یکی دو اسب آماده‌اند تا با قیمت هفت هشت‌هزار تومان، به گردشگران خدمات بدهند تا نیمی از راه را سواره بروند. البته مسیر، سخت‌تر از این حرف‌ها است و بعد از طی مسیر مال‌رو همچنان باید بالا رفت، طی کردن این راه شبیه کوهنوردی نیمه‌سنگین برای آماتورها است.

هنوز نیمی از مسیر را هم نرفته‌ایم که صدای گردشگران را می‌شنویم؛ بعضی‌ها غر می‌زنند و به «حسن صباح» دشنام می‌دهند، بعضی هم با وجود خستگی زیاد، مبهوت قلعه‌اند، صداهایی هم از گوشه و کنار شنیده می‌شود: «کاش با الاغ رفته بودیم!» این‌ها را کسانی می‌گویند که حالا پشیمان‌اند چرا سواره، کوه را بالا نرفته‌اند.

از کجا شروع کنیم؟

برای رفتن به الموت باید از تهران به کرج و قزوین رفت. نرسیده به قزوین، مسیر فرعی الموت آغاز می‌شود؛ 85 کیلومتر تا نزدیک‌ترین شهر، یعنی «معلم‌کلایه» فاصله است، اما همین مسیر به ظاهر کوتاه در جاده‌های پیچ در پیچ و صعب‌العبور کوهستانی بیشتر از دو ساعت برای گردشگرانِ ناآشنا به جاده، طول می‌کشد. به گفته‌ی یکی از اهالی معلم‌کلایه، محلی‌ها این راه را یک و نیم ساعته می‌روند؛ اما برای مسافران ممکن است حتی چهار ساعت هم طول بکشد.

عکس از رضوان اناری

ما که صبح زود از تهران حرکت کرده‌ایم، حدود ساعت هشت صبح به اولین قله‌ها می‌رسیم؛ اما مه غلیظ و سرمای هوا با توجه به گرمای زیاد هوا در تهران غافلگیرمان می‌کند. مه‌شکن را روشن می‌کنیم و با احتیاط پیچ‌ها را یکی بعد از دیگری بالا و پایین می‌رویم. یاد زمستان چند سال پیش می‌افتم که می‌خواستیم الموت را ببینیم؛ اما برف یک متری و مه شدید مانع شد و مجبور شدیم برگردیم؛ اما محلی‌ها از وضعیت موجود در زمستان‌ها هم راضی‌اند و می‌گویند، حالا نسبت به قبل خیلی بهتر شده و در زمستان هم راه باز است، قبلا زمستان‌ها مسیر با برف و یخ پوشانده و در نتیجه، عبور غیرممکن می‌شد.

در اولین جایی که بتوان توقف کرد، اتومبیل را نگه می‌داریم تا در مه غلیظ، هوایی تازه کنیم. همه‌جا خیس است و ذرات آب معلق در هوا به سر و صورت‌مان می‌خورد، سردتر از آن است که به‌نظر می‌رسید. زودتر راه را ادامه می‌دهیم تا از خطر رانندگی در جاده‌ی مه‌آلود عبور کنیم؛ اما مه تقریبا تا پایان مسیر ادامه دارد.

بعد از طی مسیری طولانی در جاده، سروکله‌ی اولین روستاهای کوهستانی پیدا می‌شود، روستاها با فاصله‌ی نزدیک به هم و گاهی فاصله‌های یکی دو کیلومتری بنا شده‌اند. فرم بیشتر روستاها هم با توجه به کوهستانی بودن اطراف، پلکانی است.

دریاچه را فراموش نکنید

در میانه‌ی راه الموت، یعنی 10 کیلومتری معلم‌کلایه، یک مسیر فرعی 9 کیلومتری به دریاچه «اوان» می‌رسد؛ دریاچه در این فصل از سال میزبان گردشگران زیادی است. شنا، قایق‌سواری و کمپ زدن از تفریحات گردشگران در این منطقه است.

مه غلیظ، دریاچه را هم فراگرفته و با این‌که دریاچه‌ی اوان، خیلی کوچک است نمی‌توان آن طرف دریاچه را دید؛ اما در همین شرایط و بدی هوا هم خیلی‌ها قایق‌سواری و حتی شنا می‌کنند. البته شلوغی بیش از حد و بی‌نظمی در فضای اطراف دریاچه کمی توی ذوق می‌زند؛ ولی به هر حال، دیدن فضای سحرانگیز دریاچه برای گردشگران خالی از لطف نیست.

معلم‌کلایه، شهری با ظاهر روستا

معلم‌کلایه، مرکز روستاهای اطراف الموت است. این منطقه گرچه از نظر تقسیمات کشوری «شهر» محسوب می‌شود؛ اما در ظاهر بیشتر شبیه یک روستا است. بیشتر ساکنان معلم‌کلایه در خانه‌های خود کشاورزی می‌کنند و گوسفند و مرغ و خروس نگه می‌دارند که فضای جالبی به معلم‌کلایه داده است.

با گشت و گذار در کوچه‌های روستا می‌توان خانه‌های خشت‌وگلی قدیمی را دید هرچند بیشتر این خانه‌ها خالی از سکنه‌اند و به خرابه تبدیل شده‌اند؛ اما معدودی از خانه‌های قدیمی هنوز سکنه دارند.

عکس از رضوان اناری

اقامت در معلم‌کلایه علاوه بر طبیعت زیبا و کوچه‌باغ‌هایش این مزیت را دارد که در 9 کیلومتری الموت و 19 کیلومتری دریاچه‌ی اوان و بین دو منطقه است و رفت‌وآمد را آسان می‌کند. برخی محلی‌ها در خانه‌های خود سوییت‌های کوچکی ساخته‌اند که به گردشگران اجاره می‌دهند و با چهل پنجاه هزار تومان می‌شود هر کدام را برای یک شب اجاره کرد.

در خود روستای «گازرخان» هم که نزدیک‌ترین نقطه به الموت است، سوییت و اتاق اجاره‌یی پیدا می‌شود؛ اما معلم‌کلایه بسیار خلوت‌تر است، در نتیجه سکوت و بکر بودن معلم‌کلایه به یکی دیگر از مزیت‌های آن برای گردشگران تبدیل می‌شود.

دژ نزدیک است

برای رسیدن به دژ تاریخی الموت باید 10 کیلومتر از معلم‌کلایه پیش‌تر رفت، یک دو راهی مسیر گرمارود را از الموت جدا می‌کند. جاده‌ی فرعی الموت به‌خاطر وجود مسافران شلوغ‌ است، در بخش‌هایی از جاده هم دو اتومبیل به‌سختی می‌توانند از کنار هم عبور کنند. پیچ‌های تند هم مزید بر علت شده است؛ اما زیبایی مسیر، باعث می‌شود خطرات جاده فراموش شود.

کمی از مسیر، جنگلی و بقیه کوهستانی است، زمین‌های اطراف هم کشاورزی و در برخی موارد درخت‌کاری شده است. سیب و گلابی محصولات اصلی منطقه است. در ادامه‌ی مسیر هم زنبورداری رواج دارد و زنبورداران محصولات‌شان را برای فروش به مسافران عرضه کرده‌اند.

خطر ریزش باران

اما بدون شک، شگفت‌انگیزترین بخش سفر به الموت، بازدید از دژ تاریخی الموت است، دژی که حسن صباح برای ترویج مذهب اسماعیلیه بنا کرد.

از روستای گازرخان، ترافیک مربوط به الموت آغاز می‌شود. خیلی‌ها هم در همین روستا چادر زده و اقامت کرده‌اند. البته به علت سرد بودن هوا در همه‌ی فصول سال و احتمال بارش شدید، چادر زدن چندان مناسب نیست. با این‌ حال، خیلی‌ها با توجه به این‌که تابستان است چادر زده‌اند؛ اما نمی‌دانند قرار است تمام امشب باران ببارد و چادر زدن ریسک بالایی دارد.

عکس از رضوان اناری

ساعت بازدید از الموت تا 8 شب است و بازدید الموت تا آن ساعت شب با بلیت‌های 1500 تومانی امکان‌پذیر است؛ اما بعد از آن، ورود برای همه آزاد می‌شود. البته بعد از 8 شب و تاریکی هوا، بالا رفتن از کوه تقریبا غیرممکن است و گردشگران بساط چای و شام را در کنار رودخانه‌ی پای کوه پهن می‌کنند.

قلعه، بالای یک صخره‌ی سنگی است؛ اما برای گردشگران پله‌هایی سنگی تعبیه‌ شده است تا مسیر راحت‌تر شود. از پایین کوه تعجب مسافران شروع می‌شود، در هر چند قدم یک‌بار می‌توان صدای مردم را که با لحنی متعجب همراه است، شنید: «حسن صباح» چطور قلعه را آن بالا ساخته؟ چطور به بالای قلعه می‌رسیده؟ زمستان‌ها که همه‌جا برف بوده چه کار می‌کرده؟ چطور به اینجا می‌رسیده؟ و سوالاتی دیگر.

البته همه‌ی گردشگران نگاه مثبتی ندارند، خیلی‌ها هم وقتی به میانه‌های راه می‌رسند، خسته می‌شوند و غر زدن را شروع می‌کنند و همان‌طور که پله‌ها را بالا می‌روند، به حسن صباح که دژ را ساخته بدوبی‌راه می‌گویند! البته بیشتر این افراد وقتی به بالای دژ می‌رسند و کمی استراحت می‌کنند، نظرشان عوض می‌شود.

الموت هم دروازه‌قرآن دارد

بعد از یک پیچ که به پاگرد و استراحتگاه گردشگران تبدیل شده و چند پله‌ی دیگر، اولین ورودی قلعه نمایان می‌شود. همه با عبور از در چوبی به قلعه وارد می‌شوند. روی در ورودی قلعه، کلماتی نوشته شده و یکی از گردشگران از آن به‌عنوان دروازه‌قرآن یاد می‌کند.

در این‌جا پله‌ی اصلی قلعه و پله‌ی گردشگران، دو راه متفاوت را ساخته‌اند؛ اما در نهایت، به یک نقطه ختم می‌شوند.

تعداد زیادی از بازدیدکنندگان همان‌ ابتدای در ورودی، روی زمین یا سکوهایی که تعبیه شده‌اند، می‌نشینند تا استراحت کنند. تابلویی هم به معرفی حسن صباح پرداخته و از او به‌عنوان «خداوندگار الموت» نام برده است. البته توضیح نمی‌دهد که دژ در زمان هلاکوخان تسخیر و به آتش کشیده می‌شود، پس از آن هم مقبره‌ی حسن صباح که در همان نزدیکی بوده است، نابود می‌شود.

عکس از رضوان اناری

حالا بعد از استراحتی کوتاه، بیشتر گردشگرانی که نای راه رفتن نداشتند، سر حال آمده‌اند و دوربین‌های عکاسی‌شان را بیرون آورده‌اند تا از هم عکس یادگاری بگیرند. با توجه به ارتفاع زیاد و نمای زیبای بالای قلعه، بازار گرفتن عکس یادگاری داغ است و در برخی جاها که به اصطلاح نمای بهتری دارد خانواده‌ها به نوبت عکس می‌گیرند.

سرتاسر قلعه با سقف‌های برزنتی پوشانده شده و در برخی قسمت‌ها هم توضیحاتی داده شده است؛ اما ورود به قسمت‌های داخلی قلعه برای گردشگران ممنوع است. گردشگران از راهروهایی که اجازه دارند، عبور می‌کنند و از پشت فنس‌های حفاظتی به داخل قلعه نگاه می‌کنند.

گردشگرانی که وقت زیادی را صرف بالا آمدن از کوه کرده‌اند، در جاهای مختلف قلعه می‌نشینند و مدتی استراحت می‌کنند و از هوای خوب و منظره‌های جالب لذت می‌برند تا انرژی کافی برای برگشت داشته باشند؛ اما خیلی از آن‌ها انتقاداتی هم به مدیریت این قلعه تاریخی دارند، مانند این‌که چرا تله‌کابین یا سورتمه برای بالا بردن گردشگران وجود ندارد؟ چرا از این فضای زیبا و تاریخی برای جذب بیشتر گردشگر استفاده نمی‌شود؟ چرا به جای برزنت‌های زمخت، از شیشه‌های پلاستیکی مات برای حفاظت از بنای الموت استفاده نشده است؟ چرا ترافیک ورودی قلعه سامان‌دهی نمی‌شود؟ و خیلی چراهای دیگر که مسوولان میراث فرهنگی و گردشگری باید به آن‌ها پاسخ دهند.

گزارش از رضوان اناری، خبرنگار ایسنا

اين زيباييها تنها از بالاروچ چشم را مي نوازند


صبح بخير بالاروچ


آن دور دست ها از پشت كوتي


زيباترين قبرستان دنيا


زوارك از بالاروچ

يكبار ديگه هم كباب آتيشي تو الموت خورديمو خدا ما رو نكشت



جاده الموت به شهسوار (تير92) قسمت سوم


تيرماه برفي الموت

براي مشاهده عكسهاي بيشتر و زيباتر به ادامه مطلب مراجعه نماييد.

ادامه نوشته

تكراريست قصه تلخ سكوت الموت



تكراريست قصه تلخ سكوت الموت

دوباره  به الموت رفتم به زادگاهم بالاروچ با همان ذوق و شوق كودكانه. با همان شور و عشق وصف نا پذير .

الموت بود مثل گذشته مثل لحظه هاي شاد كودكي. با همان شكوه و جبروت.

اما ما نبوديم. الموت تنها بود و بي وفايي فرزندان خام و در اشتباهش. خانه ها چندين برابر شده بودند و ساكنين ناپيدا.

                       

ديگر يك خانه پدري كاه گلي نبود كه صداي هم همه فرزندان و خانواده هايشان زنده بودن خود و سرزمينشان را فرياد زند. هر فرزندي خانه اي جداگانه براي خويش بنا كرده براي رفاه براي آرامش خودخواهانه، غافل از اينكه بندهاي خود بافته شهرنشينيشان هيچگاه رهايشان نخواهد كرد تا از 4ديواري اختياريشان استفاده كنند. روزها در زادگاهم قدم زدم بدنبال همدلي هم صحبتي،همولايتي اما دريغ از يك آشنا ، فقط صداي ساخت و ساز كوركورانه ساختمانها شنيده ميشد. حتي كودكان، ديگر مشغول بازي نبودند. نميدانم نام اين بيماري چيست اما هرچه هست سرطانيست كه از بي موالاتي طولاني مدت ما رشد نموده . چشم اندازهاي دور دست و وسيع ، پرچينهاي متواضع و دل گشاده، حال همه اش كوچه هاي تنگ و باريك شده بودند با ديوارهاي سنگي و توري هاي زندان هاي مخوف. گويي صدها سال كه اين ديوارها و توريها نبود همه به هم تجاوز ميكردند. نميدانم فراموش كرده اند پدرانشان شادتر و سرزنده تر از اينان بودند؟فراموش كرده اند درختان و باغهاي بي حصارشان پربارتر و پربركت تر از درختان دربند اينان بودند؟

به بار ننشستن درختان ميوه در اين سالها انديشه شما را تحريك نميكند؟ حال باز هم درختها و باغهاي بي حاصلتان را محصور كنيد با چنگ و دندان.

ديگر هيچ تنوري در روستاي ما گرم نميشود. ديگر حتي يك كاسه وشيرو ماست در كل روستا يافت نمي شود. قيمت يك كيلو شير گاو در آن روستاي پر آب و علف دوبرابر قيمت شير در شهر كويري مشهد است.

الموت و صفاي وصف ناپذيرش كه امروز اين كجراهان در پي مالكيتش هستند از خانه و باغ نبود كه با حرص به آن چنگ ميزنند. الموت و شبهاي الموت، الموت و صفاي الموت حاصل دامداري و كشاورزي و حضور گرم و صميمي و پرتلاش پدران و مادران ما بود. حاصل هم نشيني خاهروبرادرها در يك اتاق كوچك كاه گلي.حاصل همان احترام و مهمان نوازي بظاهر ساده لوحانه. حاصل ايستادگي در سرزمينمان. به شما قول ميدهم اگر ميلياردها تومان با تمام ذكاوتتان در شهرها بدست بياوريد نمي توانيد يك لحظه شادي و آرامش پدران تهيدستتان را خريداري كنيد.

پس اي زرنگهاي بازنده در كنار همه مدارج و داراييهايتان آگاه باشيد جلوي ضرر را هر زمان بگيريد منفعت است.

جاده الموت به شهسوار (تير92) قسمت دوم




8 عكس زيباي ديگر در ادامه مطلب، بي نصيب نمانيد :-)


ادامه نوشته

پسر گلم آرين