مي خواست براي مراسم تاسوعا مسير يكساعته زوارك تا بالاروچ را كوهپيمايي كند.
بهش گفتم صبر كن تا اتومبيلي بياد سواره بريم محكم زد به پاهاش و گفت وقتي پا هست چرا سواره خجالت كشيدمو همراهش شدم هرچند عقب افتادم و در نهايت متوسل به ماشين
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۸ ساعت 12:36 توسط مرتضا وثوق
|
اینجا کتیبه دلنوشته های کودکی است که سال 1356 در کلبه ای کاه گلی بر دامنه شاه البرز چشم به جهان گشود و قلبش تپش را از صفای وصف ناپذیر شب های الموت آموخت. قلبی که میتپد برای آزادی ،برای طبیعت،برای سادگی. آرزویم علم روز و ثروت دنیا نیست عطر خاک نمناک و شبی مهتابیست زاده دامنه البرزم مادرم خوبانیست آری اندیشه مکن ریشه ام آبادیست می نویسم هر چند کاغذم سیمانیست افتخاری دارم افتخاری عالیست کلبه ای کاه گلی موطنی رویاییست