يادم نيست دوستيمان از كجا آغاز شد؟
اما اولين خاطره هايي كه از الموت به ياد دارم علي كنارم بود.
خاطرات كش تفنگ و شلوار كردي علي، ماشين بازي با كاميونهاي پلاستيكيمان، شكار گنجشك، الرك، سيگارهاي پنهاني، زلزله رودبار و الموت، حمام رفتن ها با فانوس، سفر به چوسرا و خستگي هاي علي، بليزر و تمرين رانندگي نيمه شب سر قبرستان با يك تكه چوب، سوتهاي رمزي، تنبليهاي پشت پنجره، احضار جن، شبگرديهاي شبهاي الموت، كارهاي كنتراتي و شانه خالي كردنهاي علي، فندكي به ارزش يك زندگي، پياده تا اوان، نامه هايمان از مشهد به تهران و از تهران به مشهد، عاشق شدنهاي شراكتي، تخيلات كودكي، و...و...و... هزاران خاطره تكرار نشدني
خاطراتي كه شيرين ترين لحظات كودكي مرا ساخت. خاطراتي كه الموت را براي من زيباتر كرد.
علي صميمي ترين دوست كودكي و نوجواني من بود.
تا اينكه بزرگ شديم و بساط تخيلات شيرينمان را جمع كرديم و رفتيم پي زندگيمان.
علي عاشق شد، يك عاشق دلباخته، عاشق دختر همسايه روبرويشان.
يادم نمي رود از پشت پنجره دختر همسايه را به من نشان ميداد و ميگفت نهايت آرزويش ازدواج با اوست و برايش هركاري حاضر است انجام دهد.
كتك خورد، جواب نه شنيد و... اما نا اميد نشد و سرانجام به آرزويش رسيد.
با همسرش ماه عسل به مشهد آمدند و شبي ميهمان ما بودند.
بچه دار شدند و نام پسرش را بخاطر دوستي چندين ساله مان هم نام پسر من انتخاب كرد.
علي در ميان اين خوشبختيها و آرزوهاي براورده شده اش به دام اعتياد افتاد.
از همه بريد و همه ازو بريدند.طرد شد. عشق روياييش تركش كرد و علي ماند و حوضش.
تك و تنها و يك دنيا دست و پا ميان مرداب اعتياد.
تا اينكه ديروز خبر فوتش را شنيدم. هر چند خود من نيز اورا طرد كرده بودم اما تازه فهميدم علي قسمت بزرگي از زندگي من بود و ناباورانه ضربه اي ديگر از روزگار بي رحم را چشيدم. ضربه هايي كه به موازات افزايش عمر بي حست ميكند و پوچي دنيا را تكرار. و حال ميفهمي چرا بزرگها كودك و بشاش نيستند.چرا پدر و مادرها كم حوصله اند.
واقعا سخت است از دست دادن بازيگرهاي اصلي سالها زندگي. از دست دادنهايي كه با افزايش سن فزوني و سرعت مي يابند.
سالها بود دلم براي علي تنگ نميشد اما از ديروز دلم برايش يكذره شده است يكذره ناتوان.
روحت شاد دوست كودكيم