هر
سال به محض ورودم به بالاروچ پاي پنجره اتاقت مي آمدم و با سوت رمزي
هميشگيمان صدايت مي كردم. هر جاي دنياي كوچك كودكيمان بودي ديري نمي پاييد
كه به من مي پيوستي و بازي ها و شاديها آغاز مي شد. امسال نيز سراغت
آمدم در همان قبرستان كه ساعتها بازي مي كرديم و مي خنديديم. نمي دانستم
اينبار رمزمان چيست؟ حتي نميدانستم خانه ات كجاست؟ در كدامين قبر خفته اي؟
تمام قبرها را با دلهره بدنبالت گشتم. دلهره اي كه ناشي از اميد، دروغ
بودن، رفتنت بود. اما آخر يافتم حقيقت رفتنت را.
چقدر
اينجايي كه خفته اي با هم شادي ميكرديم. دقيقا همانجا كه بشكه ها را از
كنار درخت توت روي تپه به پايين مي غلتانديم. دقيقا همانجا كه قصد رفتن به
صحرا را مي كرديم. بازهم گوشه گيري كرده اي از ديگران؟ بدون پنجره چگونه
صدايت كنم علي؟ ترسيدي مثل هميشه از تو زودتر بيدار و مزاحم خواب
صبگاهيت شوم؟ باشد بخواب تا ابد بخواب، آرام و بي صدا، بي سوت رمزمان، بي
شر ديگران.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۷ ساعت 14:46 توسط مرتضا وثوق
|
اینجا کتیبه دلنوشته های کودکی است که سال 1356 در کلبه ای کاه گلی بر دامنه شاه البرز چشم به جهان گشود و قلبش تپش را از صفای وصف ناپذیر شب های الموت آموخت. قلبی که میتپد برای آزادی ،برای طبیعت،برای سادگی. آرزویم علم روز و ثروت دنیا نیست عطر خاک نمناک و شبی مهتابیست زاده دامنه البرزم مادرم خوبانیست آری اندیشه مکن ریشه ام آبادیست می نویسم هر چند کاغذم سیمانیست افتخاری دارم افتخاری عالیست کلبه ای کاه گلی موطنی رویاییست