هر سال به محض ورودم به بالاروچ پاي پنجره اتاقت مي آمدم و با سوت رمزي هميشگيمان صدايت مي كردم. هر جاي دنياي كوچك كودكيمان بودي ديري نمي پاييد كه به من مي پيوستي و بازي ها و شاديها آغاز مي شد.
امسال نيز سراغت آمدم در همان قبرستان كه ساعتها بازي مي كرديم و مي خنديديم. نمي دانستم اينبار رمزمان چيست؟ حتي نميدانستم خانه ات كجاست؟ در كدامين قبر خفته اي؟ تمام قبرها را با دلهره بدنبالت گشتم. دلهره اي كه ناشي از اميد، دروغ بودن، رفتنت بود. اما آخر يافتم حقيقت رفتنت را.

چقدر اينجايي كه خفته اي با هم شادي ميكرديم. دقيقا همانجا كه بشكه ها را از كنار درخت توت روي تپه به پايين مي غلتانديم. دقيقا همانجا كه قصد رفتن به صحرا را مي كرديم. بازهم گوشه گيري كرده اي از ديگران؟ بدون پنجره چگونه صدايت كنم علي؟ ترسيدي مثل هميشه از تو زودتر بيدار  و مزاحم خواب صبگاهيت شوم؟ باشد بخواب تا ابد بخواب، آرام و بي صدا، بي سوت رمزمان، بي شر ديگران.