هر
وقت مي خوام از قزوين برم الموت سعي ميكنم صبح زود قبل از طلوع آفتاب برم و
وقتي اولين سربالايي ها رو طي ميكنم تا به گردنه برسم دستامو ميبرم بسوي
آسمون و چشمامو مي بندمو دعا ميكنم اونطرف ابرها زير پاهامون باشه. البته
سعي ميكنم پشت فرمون اينكارو نكنم :-) اينبارم همينكارو كردم و دعام گرفت جاتون خالي عجب صحنه اي بود قبل از طلوع خورشيد. تقديم به همه كساني كه قبل از گردنه اينكارو ميكنن عكاس : شبهای الموت تاريخ : 22/08/92 ساعت 6 صبح
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۵ ساعت 11:49 توسط مرتضا وثوق
|
اینجا کتیبه دلنوشته های کودکی است که سال 1356 در کلبه ای کاه گلی بر دامنه شاه البرز چشم به جهان گشود و قلبش تپش را از صفای وصف ناپذیر شب های الموت آموخت. قلبی که میتپد برای آزادی ،برای طبیعت،برای سادگی. آرزویم علم روز و ثروت دنیا نیست عطر خاک نمناک و شبی مهتابیست زاده دامنه البرزم مادرم خوبانیست آری اندیشه مکن ریشه ام آبادیست می نویسم هر چند کاغذم سیمانیست افتخاری دارم افتخاری عالیست کلبه ای کاه گلی موطنی رویاییست