ترکان و جولادک
بالاروچ بودیم که مادربزرگ می گفت دلم برای فامیل هایم تنگ شده و مدتهاست که آنها را ندیدم . من هم که منتظر بودم تا مادربزرگم لب تر کند تا من گوشه ای از زحمات اورا که برایم کشیده بود جبران کنم ، گفتم که حاضر بشین بریم دیدنشون . مادربزرگ خیلی خوشحال شد و آماده رفتن شد .
مولود خاله در روستای ترکان زندگی می کرد که دختر خاله مادربزرگم می شد و حسن آقا و آقا رجبعلی هم پسرخاله های مادربزرگ هستن در روستای جولادک که کمی بالاتر از روستای ترکان است .
سال گذشته برای اولین بار به این روستاها رفتم و فامیلهای دور را دیدم . چه انسانهایی ؟ آخرین معادن مهر و محبت و صفا و صمیمیت .
وقتی وارد شدیم بسیار ذوق زده شده بودند و شوق مهمان نوازی را در چشمهایشان می دیدیم . برایمان اسفند دود کردند و خدا را شکر می گفتند که برایشان مهمان آمده . خلاصه ظهر در ترکان منزل آقای کریمی ( مولود خاله ) بودیم و شب به جولادک رفتیم برای دیدن پسرخاله رجبعلی و پسرخاله حسن .
کهن مردان باصفایی که با توجه به کهولت سن از صبح زود تا شب مشغول کشاورزی و دامداری هستند و شب هم با روی گشاده از دیدن مهمان پرواز می کنند . سال گذشته وقتی رفتیم جولادک ماه رمضان بود و پسرخاله رجبعلی آن شب بانی مسجد بود و افطاری میداد. پسرخاله حسن می گفت : در جولادک از قدیم رسم است که هر یک از اهالی یک شب از ماه رمضان را افطاری میدهد و روزش هم مشخص است .
یعنی تقریبا اهالی جولادک تمام ماه رمضان در مسجد افطار می کنند . به حسن آقا گفتم که شاید یک نفر یکسال پول نداشت تکلیف چیست ؟
حسن آقا خنده ای کرد و گفت : آخه چند کیلو برنج و گوشت چیه که آدم نداشته باشه . اونم الان که اینقدر در رفاهیم . اگر هم کسی نتواند یک شب افطار دهد آنقدر تو نوبت هستن که التماس می کنند یک شب بانی بشن. با این حرف حسن آقا حسابی رفتم تو خودم ؟؟؟ ما شکم گنده ها نصف روز پای اینترنتیم و از انسانیت و ... می گیم . ماشین داریم . بهترین نقطه شهر زندگی می کنیم و انواع لوازم رفاهی هم داریم . اما یک شب یکی میخواد بیاد خونمون تنمون میلرزه و همیشه هم می نالیم حسن آقا تو یک روستای دورافتاده بدون هیچ امکاناتی از صبح تا شب تو گرما و سرما سخت ترین کارهای فیزیکی رو انجام میدن . با دستهای پینه بسته و چهره های آفتاب خورده . برای اطعام 400 یا 500 نفر عشق میورزند و شانه خالی کردن از این کار را خنده دار میدانند وخود را مرفه.